خاطره ات
با آخرین یخباد بود که رفت.
وامسال بهاری آمد
شگفت٬
روشن و زلال
با سکوت و نور ٬
و شکوفه هایی
که می بارند
بر دشت های دور دست.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٥ ق.ظ توسط Amnesiac
Amnesia |
خاطره ات
با آخرین یخباد بود که رفت.
وامسال بهاری آمد
شگفت٬
روشن و زلال
با سکوت و نور ٬
و شکوفه هایی
که می بارند
بر دشت های دور دست.
دیگر
باش هر کجا که باید.
* * *
عشقبازی را
حالا دیگر
انگار٬
از تمام اندامت
یک شب باران و
لختی بوی دریا
مرا بسنده است...!
هر دارو که علاج بود
در خانه داشتم
اما تنم در باد
به تماشای غزلهای آخر می رفت
امروز را بی تو خفتم
فردا که خک را به باد بسپارند
تو را یافته ام
مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم ؟
بگونیا را همه آدمها دوست دارند و کسی نیست که یک بار گلهای سرخ کوچک و براقش را با پرچمهای زرد پررنگ تویشان دیده باشد و نخواسته باشد که یک گلدان از آن توی خانه خودش داشته باشد. گلهای کوچک و عجیب بگونیا بر سرشاخه هایی کوتاه و نحیف می روید که انگار هیچ وقت رشد نمی کنند و تنها راه برای اینکه کسی بتواند خود صاحب یک بوته بگونیا شود این است که یکی از این شاخه ها را قلمه بزند.
اگر بخواهید حسن یوسف یا داوودی قلمه بزنید، باید آن را توی یک لیوان آب بگذارید تا وقتی که ریشه ها کاملا در بیایند و محکم و مطمئن شوند و بعد بکاریدشان توی خاک. گاهی هم پیش می آید که ریشه ها در نیایند و گیاه بمیرد.
اما بگونیا ... بگونیا را باید از ابتدا در خاک کاشت و هر روز آبش داد . بگونیا خیلی زود گل میدهد. گلهایی سرخ، براق و کمی گوشتی، خیلی عجیب ، خیلی دلربا ، در انتهای شاخه های نحیف و لاغر. گلهای بگونیا خیلی سریع متولد می شوند ، بزرگ می شوند ، پرچمهای زرد و درخشانشان را بیرون می دهند و گرچه زود می میرند ، اما هر کدام که پژمرده می شود ، چند گل دیگر جایش را می گیرند و شما این موجود ریزه میزه و زنده و شاداب را هر روز صبح قبل از شستن سر و رویتان آب می دهید و گلهایش را می شمارید. میبینید که یکی زیاد شده اند و اصلا یادتان می رود که خاک هیچ وقت نگذاشته است که در آمدن ریشه هایش را ببینید.
بگونیاهایی که در طول تاریخ کاشته شده اند ، بی شمارند ، و نیز بی شمارند کسانی که یک روز صبح ، قبل از اینکه دهانشان را مسواک کنند ، میبینند که همه گلهای قلمه کوچک بگونیایشان با همان شکل و رنگ ریخته اند روی خاک و بعد آنقدر هر روز به گلدان آب می دهند که بالاخره نا امید می شوند و قلمه کوچک را که خیلی وقت است که زرد و خشک شده با ترس و لرز از خاک در می آورند و بقیه عمرشان را به این فکر می گذرانند که چطور می شود آن همه گل بدون حتی یک تار ریشه...؟
در واقع بگونیا یک تفاوت اساسی با تمام گلهای دیگر دارد.
بگونیا تنها گل تزئینی تمام دنیاست که هیچ وقت نمونه ای از آن در هیچ کجای دنیا وجود نداشته است و با این حال هر روز کساتی که می دانند که چه گلهای قشنگی دارد ، شاخه هایی از آن را قلمه می زنند.
سپیده که سر بزند٬
نخستین روز
روز های
بی تو٬
آغاز می شود
هزاران هزار سال بسنده نیست
تا بازگو کند
لحظه کوتاه ابدیت را
.
.
.
من
در آغوش تو....
چه زیبا٬
چه خواستنی...
همگی از آن منید!
هر کدام
یک رکوییم...
سپیده که سر بزند ٬
نخستین روز
روزهای
بدون تو
آغاز می شود....
او اینجاست ،مگر نه؟
مگر نه ؟!
به من بگو،
آیا هیچ وقت جز نبودنش بوده است...؟
گناه یک انتحار را
به قدر درد ضرورت تلخش نوشته بودند:
چه ناجوانمردانه بزرگ....!
تو می دانستی
و نگفتی
شقایق روییده است بر شیبها تا بوده است ،
سنگینی چرت آرام ظهرهای کوهستان را
تا به یاد دارد ،
طنین محو نالۀ دارکوبی هراز گاه
ربوده است
صخره ها خاموشند ، سرشار از خاطرۀ ازل
هزار هزار سال تا بگذرد
که پلکی بزنند…
کوهستان ، امروز اما ،
آن نبود که آن سال بود
غریبه بود.
همان کوه بلند و سفید و بکر را می گویم :
رد غلت و واغلت روی تخت نرم برف ،
دره ها نزدیک ،
عکس می گرفتم دم به دم
"با خنده یا بغض ؟ "
بی حرف…
آقای د.
عضو شماره 641330
بدین وسیله به اطلاع می رساند که بنا به رای هیات امنای کلوپ الهامات مدهشه ، فعالیتها و تولیدات شما اعم از مکتوب و مفعول و منقول ، در طی دوره عضویت آزمایشی ، بر خلاف انتظار مطلقا قابل قبول نبوده و نا امید کننده ارزیابی می شود. 14 ماه عضویت آزمایشی سرانجام اعضاء هیات امنا را به درکی درست و واقع بینانه از وضعیت شما رسانده و آنان را بر آن داشته است که به اتفاق آراء ، ادامه روند فعلی را به معنای سوء مدیریت منابع کلوپ و نیز اجحاف در حق شما اعلام کنند.
از این رو ، به موجب این نامه ، لغو عضویت آزمایشی شما را در کلوپ الهامات مدهشه اعلام می کنم.
بدیهی است که از زمان ابلاغ حکم ، کلیه امتیازات موقت شما بالاخص الهامات و مکاشفات و نیز سهمیه پنیر و آبجو قطع خواهد شد.
جهت تضمین اجرای تصمیم ، انتظار می رود آثار کلیه مکاتبات با کلوپ ار جمله نامه حاضر را ظرف مدت یک ساعت از دریافت این نامه نابود نمایید.پاکسازی حافظه شما بنا به قرارداد بر عهده کلوپ می باشد.
با احترام فراوان،
ک.
کلوپ الهامات مدهشه
اگر روزی خواستید پایتان را روی گلوی کسی بگذارید و حسابی فشار بدهید ،یادتان باشد که قبل از این کار ، حتما اول دستهایش را از پشت ببندید ، کف پاهایش را با چسب قطره ای به سنگ های کف بچسبانید ، و نوک زبانش را با نخ و سوزن به لب بالایی بدوزید تا نه بتواند تکان بخورد ، نه حرف بزند و نه گاز بگیرد.این کارها لازم است. کسی که مدتی طولانی با فشار پوتینی روی گلویش برای نفس کشیدن تقلا کرده باشد ، از هر وسیله ای که پیدا کند برای دریدن و انتقام گرفتن استفاده می کند و لحظه ای هم فکر نمی کند که کارش اخلاقی یا جوانمردانه هست یا نه.و برایش هیچ فرق نمی کند که آن دیگری پدر است، ارباب است ، حاکم است ، یا خدا.
باور کنید راست می گویم. من می دانم.
نیک بختی را همگان ، به سرتاسر زمین ، از این سو تا به آن سو ،
به استعاره با نام مردم من یاد می کنند.
صبحگاهان ، شبانان امت من ،شادمان و پر امید ،
چشم در چشمان خورشید ،
رمه ها را به صحرا ها هی می کنند
برزگران ،
صف در صف ،
دوشادوش ،
سرود همدلی بر لب ،
داسها بر ساقه های گندم می نشانند
و آهنگران در گدازه های سرخ پولاد ،
گرمای عشق را می ستایند
کودکان ،
سبکبار و بازی کنان ،
به علفزارها و بیشه ها ،
حقیقت را می جویند و راز زیستن می آموزند
شادمانه زیستن را
مرد به وقت غروب ،
خسته از تلاش ،
دسته ای رازقی در دست ،
بر در خانه می کوبد
و زن ،
با کاسه ای شیر ،
و بوسه ای
به پیشوازش می رود
و آن وقت ،
از فراز تپه سنگی ،
از میان ته مانده گرگ و میش
و از لابه لای سوسوی چراغهای بی شمار خانه ها ،
زمزمه شکر گزاری مردمانم را
بر سر سفره های غذا می شنوم
که مرا ،
پیامبرشان را
به خاطر این همه دعا می کنند.
برای عشقهاشان ، امید هاشان ،
رمه ها و گندمزارهاشان.
برای همۀ آن چیزها که از من دارند.
.
.
.
و بعد ، پاهایم
مرا می کشند به درون این غار سیاه
مسکن شبهایم
تا باز سیاهی مرا ببلعد ،
منٍ حالا زرد و کبود را ،
رقت آور ، بینوا : مرا.
که او تا یک سپیده دم دیگر
التماسها بشنود
قهقهه کند،
و سر انجام به میان مردمم رهایم کند
و جزای دست درازی
به این دانش نفرین زده را
با روزی نو
بر من ببخشد.
روزی دیگر
و فریبی دیگر
ای رستنگاه بی سامان خشم و عصیان!
ای شرمگاه عریان زمین!
زمین خود می گوید
که این بار تو را
تیغی باید
نه از آن دلاکان
که جراحان..!
You gonna die for me baby?
cool! but that's all too easy
tell me this instead
Would you dare enough to live for me?
همه به من حسودیشان می شد
که دو تا خانه دارم
" حق هم دارند "
فکر کردم با خودم امروز ،
وقتی که آمدند و اولی را مصادره کردند
پیش ار آنکه بگویند با تمام چیزهای تویش:
فرشها ،گلدانها ،
کمدهایم
و کتابخانه ای
که آدرس دومی را
لای یکی از کتابهایش
جا گذاشته بودم
اگر تپاندن ها و سنبه زدنها همینطوری ادامه پیدا کند ،
دور نیست روزی که حمام خانه مان را هم که میخواهیم ترک کنیم،
عقب عقب و تعظیم کنان برویم
و دست از پا خطا نکنیم ، مبادا که احساساتی جریحه دار شود !
یادت به خیر شریف...!
زمانی دانشگاهی بودی برای خودت
حالا نه...
شاید روزی
که حلقه آغوشهایمان را
نه تازیانه ها بتوانند گشود،
و نه سستی ناگزیر بازوانمان
نزدیک سپیده دم
این هم از عزاداری های محرم!
می دانید، مردم سهمشان را می گیرند.
مهم نیست که چی و چقدر برایشان باقی گذاشته باشند.
سرمایه ها بشود از آن کارگرها ،
و رنج ها مال سرمایه دارها
یا هر طور که خودتان دوست دارید
سعادتها را هم زیر گنجه ته راهرو قایم کرده ام،
آن ها را هم ببرید
پولها ، عنوانهای افتخاری ، کرسیهای استادی
و نام نیک را هم یک جوری میان خودتان تقسیم کنید
همگی مال شما
آزادیم هم مال تو اگر یه دردت می خورد
و آرزوهایم! آنها را فراموش نکنید!
ببریدشان
و تنهایم بگذارید…
ببرید و در عوض
تنها یک خواب راحت یه من بدهید
و صبحی
که زنگ ساعتها بتواند بیدارم کند
“یک قدم دیگر...!
و حالا دیگر می شود ایستاد و کمی خستگی در کرد،
چرخید و نگاهی به راه پشت سر انداخت:”
و آنجا ،
تقریبا سه چهار انگشت پشت کفشها ،
لبه پرتگاهی عمیق بود
پر از مه
.
.
.
دوستان!
خست به خرج ندهید
و یکی از آن دزدگیر های جیغ جیغو هم
برای رویاهایتان بخرید
به سرعت برق و باد میرویم
او به تاخت ، و من بر پشت او
خود را سپرده ام به او، تسلیم
به حرکتی که جز به لرزش های تنش دریافتنی نیست.
گفتم من همانم
که تمام آسمانها را ریشخند کرد
به خاطر تو
و این را خرید به جان
این بار تو برایم کاری بکن !
مرا ببر به هر جایی به جز اینجا
و از آن تو خواهم بود
مرکبت خواهم بود...
مرا بر پشتش برد
و حتی نگفت که
" به کجا ؟! "
اصلا برای همین است که تنها او مانده است برای من
هیچ کس بهتر از او نمی داند این را
که بر این دایره معلق پیر
رفتن همان بازگشتن است،
دوری تصویر نزدیکی در آینه
وگریختن لاجرم وهمی است
در راهی که منزلگاهان بی شمارش
چهار چهار از پی هم تکرار می شوند
و همیشه همین حالاست
این فصل شوم،
این فصل تلخ
فصل تر
فصل چهار فصل...
آیا هرگز
بی شرمانه تر از وکیلی که سوگند می خورد
به قانون
به عدالت وانسانیت
پوز خندی زده اند؟
بی هیچ چیز مشترکی،
حتی یک دانه عکس
که حالا بشود پاره کرد
گسست...
پدر بزرگ دیگر دارد می رسد.
خیلی نزدیک است
آن طرف دروازه...
شاید تو راست بگویی.
بله !
خیلی مهم است که آدم بداند
که طرفش زندگی را می خواهد یا نه
که می خواهد بمیرد یا نه.
قبول!
هیچ کسی از ساده لوح جماعت خوشش نمی آید.
پس بیا دیگر وانمود نکنیم که جوری فکر می کنیم
که نمی کنیم
بیا خودمان بشویم.
این طوری دو نفر به جمعمان اضافه می شود
می شویم چهار تا
و هر دویمان بالاخره می توانیم
عشقی برای خودمان پیدا کنیم
می شویم خوشبخت ترین زوجهای دنیا…
چونان واحه ای کوچک و حقیر،
به حقارت شیرین زندگی
سر بر کرده
گستاخ
از میان شنهای تفتیده از آفتاب
که بچه عقربان را جان می گدازند در خود
تا طعمه کنند مادرانشان...
چونان واحه های در اين ميان،
برقی از یک رویای تب آلود،
نه جای ماندن
نه جای ماندن....
لیوان خالی چایت را،
آزمندانه بوییدم
چند بار،
بوی چای می داد.
چای...
فقط چای....
گاهی می بینمت اینجا. با خودم می گویم تو کجا و اینجا کجا! چرا باید در یک غروب سرد وقتی که همه توی پالتو های پف کرده شان فرو رفته اند، پشت بخار سنگین نفسهای آدم های کرختی که بیشتر از زور سرما به هم چسبیده اند تا کمی ِ جا ، در آن انتها تو نشسته باشی، توی این خط، این ساعت...؟ جواب را چشمهایم می دهند. کسی که اصرار داشته باشد که همیشه روی تک صندلی ِ رو به عقب ِ قسمت مردانه یک اتوبوس تهرانی بنشیند و به زنها هم زل نزند، میبیند که آن بیرون خانه ها ، بچه ها ، بیلبورد های بزرگ و نورانی و رنگارنگ ، مغازه ها و همه چیز همیشه دارند کوچک می شوند و دور، پیش از آنکه بخواهند دور بشوند ، اصلا وجود ندارند و هر کدامشان بعد از اینکه کنجکاویم را بر انگیختند ، بیشتر از چند لحظه مهلت نمی دهند که بر اندازشان کنم. دنبالشان می کنم تا تحلیل بروند و دور شوند ، دور... دور.... چشم هایم را دنبال خودشان می کشند تا جایی که دیگر نباشند و من....
و من تو را ببینم ،که می بینی آدم ها و مغازه ها و تابلو ها را که می آیند.همیشه پیش از خودم همه چیز را می دانی. این تمام شهراست که برای تو می آید واز من تنها بدرقه ای شتابان می خواهد تا برود به آن سو. پیش تو ، خیلی دور ، به جایی که یک زن نشسته است در یک اتوبوس ایرانی.
زندگی هر چه که هست،
دیگر شعر نیست
روایتی است روان و ساده
که می شود قبل از خواب برای بچه ها تعریف کرد
شاید بی سر و ته
اما پر از رویا و تصویر
زندگی من درام نیست
تراژدی نیست
حتی کمدی هم نیست
زندگی من نه اشک دارد و نه آه
نه بصیرت نه پیام
نه قلبهای فشرده دارد
که غده های زهرند در کار ،
نه مکاتیب نانوشته ازلی
نه رازهای سر به مهر جاودان
زندگی من این است
یک گاز عجولانه
از یک بستنی قیفی
که دارد آب می شود در گرمای تابستان
و انگشتهایی که باید لیسید
و باید خندید...
...
اسطوره ها را
دخترک یکجا خرید از من
و من در عوض
یک گاز گنده زدم
به بستنی اش.
اینجا سیاه چال من است
در را که ببندی ،
می ماند یک تخت ، یک میز ،
و جیره کتاب به قدر کافی ،
برای سالیان سال
و یک پنجره رو به تو
و دنیایت
با میله هایی که می شود از جا کند
اگر آدم بخواهد
زندانبان اما
آدم دلرحمیست
قرار است بدهد گل بگیرندش
روی این سقف سفید ،
پر از جای پاست ،
ویک صندلی چوبی آنجاست
صاحب اینها یک روز
چند وقتی پیش
چیزی فهمید
یا شنید
و خودش را از پنجره بیرون انداخت
افتاد
و فرو رفت
میان دل آسمان
ببینید!
آن بالا
به گمانم آنجاست !
رازش را در آینه دستشویی می بینم
...
که چشمهايش مال من است ،
حیرت زده و بی رنگ
اما چه غریب و نا مانوس
به جای دست راست با دست چپش مسواک می زند
چشم چپش نیمه کور است
و قلبش در سمت راست سینه اش می زند
هر روز صبح همراه من برای شستشوی صورتش می آید
و کمی بعد یکدفعه مثل دیوانه ها می خندد ،
چشمهایش را هی با صابون می شوید ،
و دوباره نگاه ميکند
پلک چپش هی می پرد و بعد
همینطور زل می زند به من با چشمهای از حدقه در آمده
انگار همزادش را دیده باشد
آخر کار ، به آ هستگی ، بی آنکه چشم های پر از پرسش و سوء ظنش را
از چشم من بردارد
به سمت لبه آینه می رود و بعد جایی در آن پشت نا پدید می شود
...
حالا که دارم چای می خورم
انگار دیگرهيچ تعجب نمی کنم که چرا
چند وقتیست که دیگر هیچ کجا
اثری از تو پیدا نیست
زندگی مرا پایانی نیست
زندگی من دایره ایست
مثل ریلهای یک قطار اسباب بازی
اینجا
کودکی با چشمهای بسته ،
کناری لمیده است
و با صدای هر بار گذشتنش
زمان را می شمارد
منتظر است
منتظر است
...
دکتر ها می گویند:
از تنهایی است و سکوت
اما من راستی می شنوم
می بینم
همه دارند با من حرف می زنند
انگار یک باره تمام رازها مشمول مرور زمان شده اند
وقتش شده است که هرچیزی راز دلش را
توی روی من فریاد کند
جلد روی فیلم پیغامی دارد از تو
پاکت نامه یک بوسهُ پستی
و فحش است که سرازیر می شود
از گوشی تلفن به نادانی من...
حالا هر روز با تو حرف می زنم
بعد از این همه سال
وهر روز خبر های تازه ای می رسد از تو
عجب !
عاشق شده ای!
به جوانی کم رو که تمام خانه اش را
پر کرده است از گلدان های رنگارنگ
که نمی گوید همگی را به کدام دختر خوشبختی
هدیه خواهد کرد
داری می روی؟
برای همیشه نه؟
و روزی باز خواهی گشت؟
راستی....؟
می بلعم این من تازه را
تازه است برای من نادان،
اما آشناست با قفسه های خاک گرفتهُ اتاقم
پیرتر از یک سنگ قبر خزه پوش...
شبها
که صدای آروغهای ممتد شهر
و پچ پچ های مدام شهر نشینان کینه جوی توطئه گر
خاموش است،
خرت خرت یکنواختی می شنوم
صدای سرهای تیز خنجرهای کوچک و بزرگ بی شمار
که سقف و دیوار و کف اتاقم را از درون می تراشند
روییدنشان را می بینم
می آیند به جستجوی من...
یک روزبیدارم می کنند
به رقصم وا می دارند
و من گذشتهُ خودم را
از نو بازی می کنم
این بار آنگونه که روزی تو نوشتی
آنطور که باید می بود
آنطور که می گویند روزی
شاید
دوباره خواهد بود...
کاش می شد فقط کمی مرد
بعضی وقتها کم
و گاهی کمی بیشتر
اما مرگ خودش هم کمی بعد از فرا رسیدنش می میرد
و دیگر هیچ چیز فرقی نمی کند
همیشه دلمان می خواهد خیال کنیم
که داریم با زمان می جنگیم
مقاومت میکنیم
چیزهایمان را از چنگش در می آوریم
پس میگیریم
کلی وقت داریم تا آن بدترین.
بالاخره راهی پیدا خواهیم کرد
و همه چیز رو به راه خواهد شد
پای شکسته پدر خوب خواهد شد
بالاخره کاری پیدا خواهیم کرد
قسطهای خانه تمام خواهد شد
و سرانجام روزی خبری از زنهایمان خواهد رسید
بر خواهند گشت به خانه ، پیش بچه ها
و باز هم روز عید دور هم پن کیک خواهیم خورد...
اما
خیلی وقت است که تکلیف همه چیز معلوم شده است
و قرار نیست چیزی تغییری بکند
خیلی وقت است که فاصله ها ثابت شده اند
به قدر قطر تمام کیهان
و آن حباب صابون براق و سبک
ترکبده است
مرده است
سریع و بی صدا
تا هیچ کسی نفهمد
یا شاید آهسته و بی بازگشت
مثل خط محو موهای پیشانی من.
خودت که می دونی! هر کاری که می شد کردم. به زور چپوندمشون تنگ هم تا همه شونو داشته باشم. واضحه که چقدر مهمن. مگه زندگی من جز همین چند تا چیز دیگه ای هم هست؟دلم می خواد بمونن و بازم زیاد بشن. خاطره ها رو میگم، اما باید یه جایی نگهشون دارم. خیال میکنی اگه می تونستم یه جادارترشو بخرم این کارو نمی کردم؟ من تنها کار ممکن رو تا حد ممکن کردم. آسون نبود ولی نشستم و سُرتشون کردم و دونه دونه از آخر دورشون ریختم. می فهمی یعنی چی؟ که یه روز زندگی آدم یه کنسانتره غلیظ و چسبناک بشه که حبابهای گنده هوا هم توش گیر کنن وبالا نیان؟ و فقط یه قدم بمونه تا اینکه بلور ببنده؟ بلور های قشنگ ، درخشان و سفت ، با لبه های تیزی که پلکهای آدم رو پاره پاره می کنه؟
بیایید یه لطفی به من بکنید. دیگه به من SMS نزنید.
5 تا زنگ به جای 2 تا ، و
Error: SMS memory full. No more may be stored.
بگونیا را همه آدمها دوست دارند و کسی نیست که یک بار گلهای سرخ کوچک و براقش را با پرچمهای زرد پررنگ تویشان دیده باشد و نخواسته باشد که یک گلدان از آن توی خانه خودش داشته باشد. گلهای کوچک و عجیب بگونیا بر سرشاخه هایی کوتاه و نحیف می روید که انگار هیچ وقت رشد نمی کنند و تنها راه برای اینکه کسی بتواند خود صاحب یک بوته بگونیا شود این است که یکی از این شاخه ها را قلمه بزند.
اگر بخواهید حسن یوسف یا داوودی قلمه بزنید، باید آن را توی یک لیوان آب بگذارید تا وقتی که ریشه ها کاملا در بیایند و محکم و مطمئن شوند و بعد بکاریدشان توی خاک. گاهی هم پیش می آید که ریشه ها در نیایند و گیاه بمیرد.
اما بگونیا ... بگونیا را باید از ابتدا در خاک کاشت و هر روز آبش داد . بگونیا خیلی زود گل میدهد. گلهایی سرخ، براق و کمی گوشتی، خیلی عجیب ، خیلی دلربا ، در انتهای شاخه های نحیف و لاغر. گلهای بگونیا خیلی سریع متولد می شوند ، بزرگ می شوند ، پرچمهای زرد و درخشانشان را بیرون می دهند و گرچه زود می میرند ، اما هر کدام که پژمرده می شود ، چند گل دیگر جایش را می گیرند و شما این موجود ریزه میزه و زنده و شاداب را هر روز صبح قبل از شستن سر و رویتان آب می دهید و گلهایش را می شمارید. میبینید که یکی زیاد شده اند و اصلا یادتان می رود که خاک هیچ وقت نگذاشته است که در آمدن ریشه هایش را ببینید.
بگونیاهایی که در طول تاریخ کاشته شده اند ، بی شمارند ، و نیز بی شمارند کسانی که یک روز صبح ، قبل از اینکه دهانشان را مسواک کنند ، میبینند که همه گلهای قلمه کوچک بگونیایشان با همان شکل و رنگ ریخته اند روی خاک و بعد آنقدر هر روز به گلدان آب می دهند که بالاخره نا امید می شوند و قلمه کوچک را که خیلی وقت است که زرد و خشک شده با ترس و لرز از خاک در می آورند و بقیه عمرشان را به این فکر می گذرانند که چطور می شود آن همه گل بدون حتی یک تار ریشه...؟
در واقع بگونیا یک تفاوت اساسی با تمام گلهای دیگر دارد.
بگونیا تنها گل تزئینی تمام دنیاست که هیچ وقت نمونه ای از آن در هیچ کجای دنیا وجود نداشته است و با این حال هر روز کساتی که می دانند که چه گلهای قشنگی دارد ، شاخه هایی از آن را قلمه می زنند.
" بخواب عزیزم ، بخواب... "
این را می گوید
آهسته بیرون می رود ، و در را پشت سرش می بندد
طول می کشد تا ببینم این آخرین
سر انجام چه ساده است ، چه آرام
همین است ، تنها راه…
باید چشم هایم را ییندم
باید بخوابم
باید بخوابم…
تا شاید دوباره باز روزی
با بوسه ای نرم و سبک ،
آرام و آشنا بر گونه هایم
از خواب بیدار شوم ،
از جا برخیزم ،
تنها بدوم توی مرغزار ها ،
زیر باران
پروانه های مرده را
از لابه لای علفهای خیس بردارم
بروم پی نشانه ها
سرگردان شوم میان خوابها ...
تا شاید دوباره باز روزی....
گذشته دارد مرا تکه تکه می بلعد
همه چیز را هورت می کشد
و به عقب بر می گرداند
برفها عقب عقبکی رو به آسمان بر می گردند
جنین ها نطفه های خام می شوند
و من دوباره کودکی گم شده و مضطرب می شوم
که گریه می کند
من با همه چیز بیگانه ام
صدا ها را نمی شنوم
و حرفها را دیگر نمی فهمم
مغزم دیگر برای دفن کردن مرده ها
جایی ندارد
گفتی که خاطراتم را از پوست تنم بکنم
تا تمام خون رگهایم را نمکیده اند
و چالشان کنم در جایی توی سرم
حالا باد کرده اند
و همین روزهاست که پوست سرم بترکد
و شیرابه و کرمها بیرون بریزند
و دوباره ناله ها باز گردند
که باز ضجه های زنی شبها از خواب بیدارم کند
جایی در دشتهای مه گرفته زیر برف
من باز به آن حجله بی صاحب آن گوشه خیره می شوم
و باز شک برم می دارد:
نکند...؟
و صدای زن را این بار
گریه کودکی روح گدازتر خواهد کرد
کودکی را که توی بغلش می فشارد
تا بلکه یخها را از رگ و پی اش آب کند
چند ماهش باید شده باشد حالا؟
چند سال؟
چند قرن؟
بگذاريد برای يک بار هم که شده ٬ صاف و ساده حرفم را بزنم. بدون هيچ استعاره و کنايه و نمادی. تا جایی که بتوانم.اگر بتوانم.
هيچ وقت تصور درستی از بدترين احساسی که ممکن است بتوانيم از چيزی پيدا کنيم نداريم. و برای همين٬ زياد اتفاق می افتد که با يک ضربه جديد غافلگير شويم.
خيلی چيز ها را شايد بشود در درون نگه داشت٬ با فشار و زحمت ٬ و آنقدر نگه داشت تا جزيی از وجود آدم شوند . طوری که بتوان با آنها زندگی کرد ٬ و هر کدام کاری انجام دهند: مثلا خاطره ای تلخ اما آموزنده را يادآوری کنند٬ درسهای پر بهای گذشته را تکرار کنند ٬ حکمتی ارزنده را زنده نگاه دارند ٬ و آنقدر ها با حيات آدم در تنافر نباشند.
اما زخمی چرکی را که سر باز ميکند تنها می شود تخليه کرد٬ و دهانه اش را با آهن گداخته بست. نمی شود مدارا کرد . نمی شود صبر کرد.
بگذاريد ساده بگويم. از من بشنويد که چه دهشتناک است وقتی که آدم از ترس هم وطنانش به خود می لرزد. وقتی می فهمد که هيچ وقت اصلا وطنی نداشته است.
کسی می گفت:
" هماغوشی مجازاتیست
برای لذت با هم بودن "
پس شما بگویید
به جزای کدامین گناه
اینگونه بر دارم می کنند؟
خرداد که به نیمه می رسد،
هر سال همین است
یک روز صبح فن کوئلها شرشرکنان راه می افتند
و بیرون پنجره یکباره هوا می سوزد
درختها دم می کشند
و گنجشکهای گرمازده خودشان را به شیشه می کوبند
شبها وقتی همه راحت در خوابند،
من می نشینم رو به روی خودم
عرق می کنم
می سوزم
خودم را پاشویه میکنم
و آن قدر بالای سر خودم می نشینم ،
تا هر چه هذیان دارد بگوید
تمام خواب هایش را قی کند توی طشت
چشمهایم گرد می شود:
تکه های هضم نشده یک زندگی،
سرد و غمناک ، چرب و چسبناک، پایدار و ماندگار...
چقدر باید نگهشان داشت؟ باید حتما کپک بزنند؟ باید کرم ببیندازند؟
حالا چه وقت تفسیر است؟ بفهمید پیش از آنکه شما را ...
چه اصراریست برای بلعیدن؟
برای بوییدن؟
برای بودن؟
باور کن یک تکه نان وکمی ماست کافیست
یا دو تا خرما گاهی
چند کلام کوتاه ، هر چند روز
یک تکان دادن ساده دست
دو تا بستنی قیفی شاید،
شکلاتی باشد بهتر است،
و یکی هم از آن لبخند های گرانبهای مجانی،
هفته ای فقط یکی
یک دور ماشین سواری زیر باران...
یک....
یک....
.
.
.
یکی هم از اونا و... خوب...
با دو تا سیخ گوجه و سه تا ماست اضافی. میکنه به عبارتی.... 26400 تومن،
البته قابلتونم نداره قربان.
- مرسی، بفرمایین.
تشکر. بازم تشریف بیارین! در خدمتتون هستیم.
- شب خوش.
- خیلی مخلصیم! خیلی چاکریم ! ایشالا که هر شب بیای همینجا ور دل خودمون !
- میگم یارو بد قاط بودا... خطری میزد. یکی باید بیاد اینا رو جمعشون کنه
- خدا نکنه! به من و تو که بد نگذشت. تا باشه از این مجنونای پولدار !
آی پسر اون غذاها رو از رو میز جمع کن بیار تا نماسیده
وقتی شبی روشنتر از روز دنگ
و به جای سیاه، مثل برف سفید می شود، دنگ
وقتی تلفن فقط یک ثانیه دنگ
پیش از آن که از درد فریاد بزنم دنگ
زنگ می زند دنگ
وقتی ساعت دیواری دو دقیقه تمام دست دست می کند دنگ
تا سرانجام 11 نیمه شب را اعلام کند، دنگ
می دانم که یک چیزی دنگ
یک جای دنیا دنگ
درست کار نمی کند دنگ
می دانم که باید منتظر چیزی بود دنگ
چندی است که با دوازدهمین زنگ نیمه شب دنگ
دنگ
دنگ
دنگ !
هه هه ! .
.
.
دیگر چیزی نمانده است
تا...
حتی آسمان هم فهمیده است این را...
امسال ،
باران و سیلاب ،
تابستان را با خود خواهد برد ، و پاییز را ، و زمستان را
دیگر زنی نخواهد زایید،
درختی به بار نخواهد نشست
و خش خش توده های برگهای زرد و خشک را
کودکی زیر کفشهایش نخواهد شنید
باران همه چیز را خواهد گفت به من
باد پلکهایم را باز نگه خواهد داشت ،
و اشکهای آسمان چشمهای تیره ام را خواهد شست
ومرا خواهد انباشت
همه جا روشن خواهد شد، و سرانجام خواهم دید
درد خواهد مرد ،
حسرت من رنگ خواهد باخت
خواهد رفت در شب
و به جایش هیچ نخواهد آمد...
و تو خواهی آمد
کسی تو را نخواهد دید
و نه رعد ،
که ناله های جوجه های چند روزه شناور در آب
تو را از این جا خواهد راند
و سکوت گنجشکهای خیس و خاموش
از لابه لای شاخه های اقاقیا و نارون،
و دانه های درشت و گرم نفرین
که اشکهای تو را از گونه هایت خواهند ربود...
آیا کسی هست که نخواهد داستان pepino ِ ساده دل را بشنود؟
Pepino ، دیلاق مهربان و بی زبان و آس و پاس
Pepino ، صاحب یک تخت ، یک پیانو ، و رویش گلدانی از یاس؟
روزی از روزها بود
که کسی در سینه pepino ،
این را نواخت ، Fortissimo , Allegretto :
Do do, mi do, do do, …
و زبان pepino ، بی دست و پا و نادان ،
ترسید از اینکه بگوید دوستت دارم
باید بهترینش را عرضه می کرد،
مثل روز عید که بهترین کتش را به تن می کرد،
با وصله کوچک روی آستینش
می توانست بگوید : بابام دارام بام ! :
“ درازی که کچل هم بشه دیگه نوبره !”
یا دیری دام دام دارام .... !
یعنی “چه خوبه که عطر یاس آدم رو از خواب بیدار کنه !”
اما کلمات را نیافت
کلمات چه دور بودند از او...
آخر او یک پیانیست فقیر و تنها بود
با دنیایی به وسعت یک اتاق، برازنده دیلاقی مهربان ، بی زبان و آس و پاس
با یک تخت ، یک پیانو ، و رویش گلدانی از یاس
Pepino دیگر حرف نزد
ساز زد ،
اما چه بر می آمد از ساز؟
غنچه های یاس را سازش می گشود ،
موریانه های توی پایه های تختش را هیپنوتیزم می کرد،
اما عشق را...؟
* * *
Pepino ! ای pepino ِ نادان !
Pepino ِ ساده دل بی زبان !
بزرگترین اعترافت را عظیم ترین سوناتها باید بسرایند ،
جنون آمیزترین imprempto ها و شیرین ترین Nocturn ها آن را بیارایند !
قهرمان ما با وسواس خاص ساده دلان ،
بتهوون را تشریح کرد ،
شوپن را از کنج دارالمجانین بیرون کشید ،
برامس را در آغوش کلارا یواشکی یک دل سیر دید
اما رید که رید… !
* * *
Pepino بیچاره آنقدر ساخت و نواخت ،
که کله اش تاس تاس شد ،
گلدان کوچک یاس بوته ای انبوه شد
و بالاخره پیانوی سالخورده را
در آغوشش گرفت ،
و در بالا ، آب باران جا به جا از سقف چکه می کرد.
Pepino ، پیر مرد ساده دل داستان ما اما
هنوز مقصودش را نیافته بود.
صد سال تنهایی مارکز را از اول تا به آخر با پیانو نواخته بود ،
و نقدی بر متافیزیک ارسطو در دو دیز مینور نوشته بود ،
اما...
* * *
هیچ کس نمی داند که بلاخره چه بر سر pepino آمد
واریس مزمن جانش را گرفت
یا مغزش باد کرد و ترکید
اما یاس پیر که دیگر شکوفه نمی کرد ،
یک روز رازی را به من گفت
قول بدهید به هیچ کس دیگری نگویید
که pepino فقط چند قدم تا جواب فاصله داشت
فقط چند دقیقه بیشتر لازم بود
تا چکه های آب به او بگویند :
آن چیزی که به دنبالش بوده ای ،
عمیقترین ، خالص ترین و شایسته ترین بیان آن حس غریب ،
چیزی جز این نیست ای pepino !
Allegretto ، فرقی نمیکند ، Pianissimo یا Fortissimo
do do , mi do, do do , mi do ,… !!!
… !!!!
* * *
همین جا ، نه ! دقیقا 4 خط بالاتر ،
آگر گفتید چه شد؟
بله
تمام شد
قصه ما ،
قصه pepino ،پیانیست فقیرو دیلاق و ساده دل و آس و پاس
صاحب یک تخت ، یک پیانو ، و یک بوته انبوه یاس.
1383/9/3 & 1384/2/21
...نلای بیچاره من،
تو نقش خودت را در پایان داستان
با هق هقی آرام و پوچ روی ایوان
که دیگر حتی کنجکاوی هیچ کس را هم بر نمی انگیزد
ایفا خواهی کرد،
و آلبرت باید به زور،
نعره وار بخندد تا میهمانی شام ادامه پیدا کند،
گیلاسها با شادمانی سر کشیده شوند،
بچه ها یواشکی به دسر ها ناخنک بزنند،
و هیچ کسی بو نبرد که آن دور ها ،
زیر لایه های قطور خاک و یخ،
چه چیز هایی مدفون شده است.
که آن چیز ها ، حتی آگر هم روزی بهار بیاید،
از زیر یخها نمایان نمی شوند،
که فقط آب می شوند و
در رودی “ که برای ما ، آب، یخ، ماهی و طلای بسیار می آورد “ ،
پسر بچه های غرق شده را غسل می دهند.
نلای بیچاره من!
آرام باش،
سیگار دیگری آتش کن،
غبار قاب عکس جوانک خنده رو را
با دستمال ابریشمیت پاک کن
و کمی صبر
فقط چند سطر دیگر...
¤ نوشته شده در ساعت 1:20 توسط Amnesiac
ای مزدا !
منم ستايشگر تو
تا آن هنگام که در پرتو راستی توان دارم
منم ستايشگر تو
بشود که پروردگار جهان در پرتو راستی
بر آورد آن خواست نيک کرداران را:
" آبادانی جهان را "
بادا بدترين بد
برای آن کس که نکوشيد برای آبادانی جهان!
از گاتهای اوستا
هرگز مجبور نشده ام خاطره ای بنویسم،
می دانم :
هر وقت نوستالژی هجوم بیاورد،
کافیست چند وقتی صبر کنم
تا کتاب شعر جدیدت چاپ شود،
و مردم را ببینم که بی آنکه بدانند ،
خاطرات مرا با شوق می بلعند،
و لحظات زندگیم را از بر میکنند.
حتما نا حالا میلیونر شده ای،
و کمتر از لیموزین سوار نمی شوی
پولیتزر بعدی را هم از حالا برایت کنارگذاشته اند
حالا حتما فقط سیگار برگ هاوانا می کشی،
و تعطیلاتت را در ویلایی بزرگ و رویایی ،
با یک نویسنده یا کارگردان مشهور می گذرانی.
اشکالی ندارد اگر
چند تا از آن شعر ها را تقدیمش کنی،
نترس ،
کلمات راز دارند، امانت دارند
هرگز آنچه را که در گذشته ها
با هم بهشان سپرده ایم،
فراموش نمی کنند،
اما این هم محال است
که رازشان را بر کسی جز من و تو
بازگو کنند.
تو دیگر هرگز خودت نخواهی بود
حتی اگر دیگرهیچ وقت کتاب لغتت را باز نکنی،
حتی اگر با اسم مستعار، یک جایی در شمال ،
خودت را گم و گور کنی.
تو دیگر خودت نخواهی بود،
تا وقتی که تمام زهر گذشته را از توی رگهایت
بیرون بکشی،
و ...
به تو میگویم
هرگز نخواهی توانست
من هم مثل اکثر شما نمیدانم که چهارشنبه سوری ، تنها جشن ملی ما ایرانی ها که توانسته احتضارش را تا زمان ما کش بدهد، 100 یا 500 سال پیش چه شکلی داشته. حتی در این مورد هم اطمینانی ندارم که اصلا از چه زمانی آغاز شده: یادگار زرتشتیان پیش از اسلام است یا طرفداران ابومسلم خراسانی به نشانه اعتراض به حکام عرب تبار ایران برپایش کرده اند، اینها مال قرنها پیشند و امیدی نداریم که در دسترس ما قرار بگیرند. اما اینکه پدران و پدربزرگان ما ( و همچنین مادران و مادربزرگهایمان!) تا همین چند سال پیش چگونه این آیین را برگزار می کرده اند نیز دیگر تبدیل به مقوله ای تاریخی شده است. دیگر وقتی توی روزنامه ها از پریدن از روی آتش های بزرگ، شعر “ زردی من از تو سرخی تو از من “ ، قاشق زنی ، شادی و هیجان عمومی و این چیز ها حرف میزنند، نه شور و اشتیاق، که تنها نوستالژیما ن تحریک میشود. این را اضافه کنم که خودم در کودکی ، بارها چادر سرم کرده ام و با هم بازی هایم به قاشق زنی رفته ام. و حالا فقط نوستالژی. و باید دست و پاهایمان از موج انفجارهایی که دم به دم روبروی خانه هایمان روی میدهد بلرزد و در حالی که دستمان را روی صورتمان گرفته ایم، دوان دوان به طرف سرپناهی بدویم و پناه بگیریم.
گاهی فکر میکنم آنقدر خود آگاه فرهنگیمان را نفی کرده و سرکوبش کرده ایم که مثل حیوانی ناهشیار به هر طرفی که تکامل ناگزیر می خواهد می رویم: اراده یک تاجر چینی برای فروش مواد منفجره تولید کارخانه اش میتواند به راحتی یک آیین چند صد ساله ملتی را از این رو به آن رو بکند!
خیلی مایلم بدانم آیا هنوز هم جایی هست که بشود یک چهارشنبه سوری مثل آنچه که مثلا 30 سال پیش وجود داشته دید یا نه. و جواب هرکجا که باشد، قدر مسلم دیگر جایی در ایران نیست. شاید جامعه چند صد هزار نفری ایرانیان مقیم امریکا یک کاندیدای خوب باشد. جامعه ای که مردمش خیلی پیش از آنکه امواج انفجارهای موشکبارانهای جنگ، اضطراب و نفرت را از طریق خون مادران باردار به جنین هایشان تزریق کنند، و میل بیمارگونه انتقام گرفتن با همان اصوات کرکننده ، با آتش و انفجار را در ذهن کودکان خردسال آن زمان که خود ما جوانهای امروز باشیم، حک کنند ، و باز هم خیلی قبل از اینکه این جشن ملی رسما توسط رسانه ها و حکام به طرز تحقیر آمیزی نادیده گرفته شده یا حتی ناپسند قلمداد شود، آنچه را که داشته اند، برداشته و رفته اند.
به گمانم روزی خواهد رسید که مجبور میشویم برای دیدن آیینهای ملیمان، مثل توریستهای ندید بدید سری به ایالات متحده یا کانادا بزنیم.
فکرش را بکنید...
هر لحظۀ تو
يک تابلوی امپرسيون است٬
که هرگز کشيده نمی شود
درست مثل " مادام مونه و پسرش "
که مونۀ غمگين و نوميد ٬
تنها توانست يک کپی تقلبی اش را
از همراهی خود تا گور برهاند.
۸۳/۱۰/۲۹
...مثالی از این رفتار منحصر به فرد را در زیر بیان خواهیم کرد:
در مکانی موسوم به پاساژ که تقریبا در تمامی کلونی های انسانی نمونه هایی از آن دیده شده است ، دو مادینه جوان و سالم که به سن باروری رسیده اند، با سرعت به سمتی حرکت کرده و در فاصله چند قدمی در پشت سرشان، دو موجود نر بالغ با همان سرعت و در همان مسیر حرکت می کنند.( اگرچه غالبا چنین رفتارهایی به صورت دسته جمعی انجام میشود، اما مواردی که تنها شامل یک نرینه و یا یک مادینه باشند هم گزارش شده اند. همچنین این پدیده را در جاهایی غیر از مکانهایی که با نام پاساژ شناخته میشوند نیز می توان مشاهده کرد، هرچند به ندرت). چنان که انتظار میرود، هر دو جنس نر و ماده، به هنگام اجرای این آیین ظاهری متفاوت به خود میگیرند: نر ها چالاک تر از همیشه هستند و در هنگام صحبت کردن با صدایی کلفت تر از معمول اصواتی را از خود منتشر می سازند، و ماده ها با آرایشهایی متشکل از رنگهای متنوع و اشیایی که به خود وصل میکنند، و نیز تغییر آشکار پوشش خارجی بدن( که گمان میرود نتیجه طبیعی تغییر آب و هوا در این فصل به خصوص- یعنی آغاز بهار،- باشد) ، به طوری که نمایانگر برتری ویژگی های جنسی و در نتیجه توان باروری باشد ،سعی در جلب توجه جنس مخالف دارند. آیین ویژه در اغلب موارد به ترتیب زیر ادامه می یابد: نر ها با حالتی حاکی از هیجان ، صداهایی را تولید میکنند ظاهرا به گوش ماده ها رسیده و در نتیجه آن ناگهان یکی از ماده ها با حالتی پرخاش جوبانه رو به سوی نر ها کرده و با صدایی بلند و خشونت بار کلماتی نظیر این را ادا میکند: " کثافت های لجن" ، " مادر […] ها" یا " اگه […] داری یه بار دیگه هم بگو ". و نظایر اینها. این عمل باعث افزایش هیجان نر ها شده و فعالیت بدنی آنها را به شدت افزایش میدهد. ماده ها نیز متقابلا به هیجان آمده و پس از مدتی با نیشخند ابتدا به یکدیگر و سپس به نر ها نگاه میکنند، اما هم چنان به راه خود ادامه میدهند. در ادامه ، همین سلسله رفتار ها از 2 تا 4 بار دیگر نیز تکرار شده و در پایان هر دو گروه سرانجام از حرکت باز ایستاده و نر ها […]...
* * *
جلد 1 صفحه 280
خشونت از سوی هر دو طرف و امتناع شدید از سوی جنس ماده که اکثرا به رفتار های پرخاشگرانه و گاها حتی صدمات فیزیکی منجر میشود ، جزئی مهم از رفتار های تولید مثلی اکثر جانوران به شمار می آید.چنین رفتار هایی در بسیاری از گونه ها و رسته های جانوری از جمله میمون ها ، جوندگان، و گربه سانان دیده میشود. به عنوان مثال ، جفت گیری گربه ها که با سهولت و فراوانی بیشتری نسبت به سایر جانوران قابل مشاهده و مطالعه است ، بیشتر به یک جنگ تن به تن میماند. گربه نر گربه ماده را در مسیر های طولانی تعقیب می کند و پس از تعقیب و گریز های فراوان، سر انجام او را وادار به رویارویی با خود می نماید. گربه ماده ابتدا با نعره های بلند و گرفتن حالتی پرخاشجویانه سعی در راندن گربه نر از خود دارد ، اما با اصرار او وادار به درگیری فیزیکی و استفاده از پنجه ها و دندان هایش می شود. در اوج درگیری صدای ممتد جیغ های خشونت آمیز هر دو طرف شنیده می شود و چه بسا ضربات مهلک پنجه که گربه نر دریافت میکند.پس از حدود 20 ثانیه درگیری سر انجام سرو صدا خاموش شده ، گربه ماده آمادگیش را برای جفت گیری اعلام میکندو ماجرا به [...] .
ممکن است در نظر اول عجیب باشد که چرا با وجودی که سر انجام ماجرا به یک جفت گیری مسالمت آمیز ختم میشود ، چنان رفتار های خشونت آمیزی از طرفین سر می زند، اما با کمی تامل واضح خواهد شد که هدف ، انتخاب قوی ترین و آماده ترین جفت در جهت رعایت اصل بقای اصلح می باشد...
* * *
جلد 3 صفحه 231.
... این رفتار ریتمیک و منظم در میان کمتر گونه ای از جانوران دیده میشود و رفتار تولید مثلی انسانها از این نظر در میان جانداران پست کم نظیر است. به طوری که دانشمندان حتی رقصهای موزون مرغابی های گردن آبی جزایر گالاپاگوس را نیز با آن قابل مقایسه نمیدانند...
ممکمنه داروین در تدوین نظریه اش در باره چگونگی پیدایش انسان اشتباه کرده باشه و آدم رو خدا از گل درست کرده باشه، اما فکر میکنم طرفدارای creation هم یه چیزی رو از قلم انداختن: حتم دارم اون وقتی که خدا نشسته بوده و داشته با گل بازی میکرده تا ازش آدمو در بیاره ، یکی از مخلوقات قبلیش مثلا یه گوریل یا یه ببر یا یه گربه رو اون جلو نشونده بوده و ازش به عنوان مدل استفاده میکرده، و فقط یه خاطر اشتباه یا در اثر تمرین ناکافی نتیجه این جوری در اومده. داروینی ها به این میگن جهش.
امروز ميدان آزادی آنقدر چرخيد و چرخيد ٬
تا بالاخره مسير درست را جلوی پاهای من رساند٬
وجرثقيلی ديزلی از بالای سرش
آنقدر پوزه خودش را کشيد که چپ کرد٬
و آنقدر عق زدم
که خودم را بالا آوردم٬
و پشت و رو شدم
و اندوه درونم را يکجا به دست باد سپردم٬
تا به صحرا های دورشان ببرد٬ آنقدر دور که هيچ وقت باز نگردند.
باد بی نوا اما مسموم شد از زهر بارش٬ و مرد
و هوا هم دم کرد٬ متورم شد و حالا
دارد استفراغ گرم و سنگينش را بر سرم می ريزد
و من دلم ميگيرد و می روم گشتی بزنم٬ دوری در شهر٬
و باز میدان آزادی می چرخد و راه را نشانم ميدهد٬
و باز جرثقيلی خودش را فتيله پيچ ميکند
و من باز هم عق ميزنم...
و باز...
در تمام نقاشی هايم٬
در يکی در پس پرچين باغی در غروب٬
و در ديگری زير درخت انجير کهنسالی که مرده است٬
يک جفت چشم دائم مرا میپايند.
هميشه بالاخره می آيند در همان حال٬
زنده و گرم اما ساکت و خود دار
و من هر بار٬
با خطی که ديگران برگ گلی ميبينند يا امتداد افق٬
يا با سايه ای که دود نرم بر آمده از دودکش کلبه ای به نظر می آيد٬
آن چشم ها را می آرايم٬ می خندانم يا با اشک تر می کنم.
درست همان طور که در آن لحظه می خواهمت .
شب و روز می کشم و می کشم٬
و هيچ کدام را هرگز نفروخته ام.
آنقدر خواهم کشيد٬ تا در ميان چشمانت غرق شوم٬
در ميان چشمان بی شمار تو:
يک جفت برای هر يک از لحظات زمان.
شروعش خیلی آسونه
می شه از هر جایی شروع کرد،
بقیه بالاخره به یه ترتیبی میان،
سوراخها پر می شه
اما گمونم زندگی مثل فیلم نیست که تموم نشه
شرط می بندم Amelie هنوزم ترک موتور Nino سواره ،
بغلش کرده،
و دو تایی هنوزم دارن توی شهر چرخ میزنن،
و هی می خندن
هی میخندن...
و Mathilde هنوزم داره Manech رو تماشا میکنه
هی تماشاش میکنه...
اما من و تو بالاخره باید بخوابیم ،
فردا صبح اول وقت باید سر کارمون باشیم
چند سالی کار میکنیم، پس انداز میکنیم،
بعد یه خونه کوچیک میخریم،
اون وقت نوبت بچه دارشدن می شه،
بعدم ازدواج می کنیم
یا شایدم بر عکس
و همه شبها باید زود بخوابیم
آخه فردا صبح اول وقت ...
شاید نوه هامون رو هم ببینیم ،
اگه تو یه روزی توی چایت زهر نریزی
و من خودمو با سیم از سقف حلق آویز نکنم
میتونیم سالهای سال در کنار هم به خوشی و سلامت زندگی کنیم
و اشکها و غصه هامون رو با هم قسمت کنیم
تا یه روز که بالاخره یه پایان خوش به فکرمون برسه
تو تو چای من زهر میریزی
و من تو رو با سیم از سقف حلق آویز میکنم
و بعد دو تایی با هم می میریم.
و
تا شروع فیلم بعدی وقت داریم
که با همدیگه بمیریم
هی بمیریم...
رگبار هم سرانجام با ابرها میرود، دور می شود
آسمان از آن گوشه جر می خورد و باز می شود،
و دیگر سقفی ندارد.
حالا چوپان میتواند گوسفندها را
از میان شکاف صخره ها
به سوی خانه هی کند،
دره های خیس، ته مانده نور طلایی پیش از غروب را
به آسمان باز می گردانند
زمزمه زنگوله های بره ها آز آن دورها
و نوازش جوانه های سبزه های کوهستان،
به پاهای سرد من
دشت، شهر ، و خانه های من و تو حالا دیگر
در پشت سرند،
آن سوی دریای مه ،
شاید هنوز هم آنجا باشند
شاید...
چه فرقی میکند اما،
وقتی که دیگر تو را در میان نگرفته باشند،
وقتی که من ، سر انجام
بر فراز بلند ترین قله ها،
ودر میان ستارگان
تو را بیابم...
آره پسر جون،اون قدیما، تو کشور من ، همه چیز یه جور دیگه بود که نصورشم برای ژیگولو های شاد و خندون و شکم سیر امروزی سخته. نمی تونی تصور کنی که چی میشد وقتی دو هفته تموم می زدیم به دریا و حتی یه بچه ساردینم گیرمون نمی اومد. اون وقت ما چیکار می کردیم ؟ خوب معلومه. یه جوری باید شکم زن و بچه مون رو سیر می کردیم. چه جوری؟ بهت می گم. مثلا همین عمو های خودت وقتی از زور گرسنگی گریه شون می گرفت ، یه کاسه آب و دو تا تیکه استخون میدادیم دستشون و اون بیچاره ها هم با همونا سرگرم میشدن و دیگه صداشون در نمی اومد.
اون جایی که من بزرگ شدم ، حتی هواشم گرسنگی می آره. بوی دریا و لجن های شورش، همچین که توی ریه های آدم می پیچه، همه آب بدن رو می مکه ، تشنه می کنه. غذای اعیونی اون وقتا ، که باید سالی می گذشت و دری به تخته ای می خورد تا جور بشه، یه تیکه گوشت بود که فقط واسه این که دستا رو چرب نکنه، میذاشتنش لای دو تا تیکه نون و گاهی چند تا زیتون کنارش میذاشتن واسه مزه. اون وقت حالا اسم همونو گذاشتن همبرگر و هر بچه مدرسه ای محض سرگرمی یکیشو می خره و نصفه دورش می اندازه. دارم بهت میگم. خیلی شانس آوردی پسر جون ، که جای بابات نیستی و الان، اینجا داری بزرگ میشی. شماها رو دماغتونو اگه بگیرن، جونتون در می آد. اما اون وقتا ، مرد قد یه گاو نر زور داشت. پوست صورتشو نمک دریا سوزونده بود اما قحطی که می اومد، می تونست زنشو تو یه دستش بغل کنه ، بچه اشو تو اون یکی، زندگیشو کول کنه و بذاره بره پی سرنوشتش. سخت بود، باید قد یه گاو نر قوی بنیه می بودی تا از پسش بر بیای. عوضش شبا که زنتو بغل می کردی،تمام وجودش رو با بوی تنش فرو می دادی، مال خودت می کردی. گرسنگی و آفتاب داغ شامه آدمو تیز می کنه بچه جون، طوری که می فهمیدی امروز زنت رخت شسته، به گاو کاه داده، اما گوسفندو سپرده به پسر بزرگه که شیرشو بدوشه. اینا رو از بوی تنش می فهمیدی: صابون و کاه و ... و عرق تن خودش، فقط مال تن خودش. تن زنت فقط بوی خودش رو میداد ، و تن تو فقط بوی خودت و بوی دریا و ماهی . شبها خیلی دراز بود ولی بازم برامون کم می اومد.
شرط می بندم با هیچی اون زندگی نمی تونین کنار بیاین. نه با سختیهاش و نه با عشقهاش. فهمیدنش برای شماها خیلی سخته، با این همه نعمت مفت که جلوتون ریختن ، با این همه عشقهای ساعتی و حساب و کتاب شده، کاباره های جورواجور، دختر های رنگ و وارنگ توی خیابون. فراوون، به تعداد روزها . و خوابهای طولانی، از سر شب تا لنگ ظهر.
به هم معرفیمان می کنی
و در مورد من، درست مثل قدیم،
حسابی اغراق می کنی
دوست داری ببینی که من باز هم
سرخ و سفید می شوم و به تته پته می افتم
و بعد زیرزیرکی بخندی، درست مثل قدیم...
کمی از آن وقتها حرف میزنی
من فقط گوش می کنم
و بعد بهترین آرزوهایمان را با هم رد و بدل می کنیم:
شما موفقیت و باز هم موفقیت برای من،
و من ، خوشبختی و همراهی ابدی برای شما،
و بچه هایی شیرین و دوشت داشتنی مثل خودتان
که قول میدهید که مرا هم عمو صدا خواهند زد
بعد من یک لطیفه تکراری برایتان تعریف می کنم،
همگی می خندیم، با هم دست می دهیم،
و شما می روید با مهمانهای دیگر خوش و بشی بکنید
اول با چند تا از مهمانها،
و بعد دوتایی با هم
چه زیبا میرقصید
می بینم که هیچ نیازی به بهترین آرزوهای من نداشتید
و چقدر خوشحالم میکند این
میگردم و گوشه دنجی پیدا میکنم
مینشینم و دفترچه یادداشت کهنه را باز میکنم،
اما نه، دیگر نباید تکرار شود،
می بندمش،
و به جایش دوباره محو تماشای شما دو تا می شوم
وای که چه زیبا می رقصید...
یک دنیا برف ،
Ave Maria ،
و یک مجسمه ساز تنها
از این همه ماشین شاعر متنفرم
و از خودم، ماشین خودستا
که مادرش را تنها تا وقتی دوست دارد
که حرفهای قشنگ و درست بزند
و بعد اوراقش می کند
او که همه چیز را اوراق می کند:
چیز ها را به دقت تفکیک می کند،
و بعد هر کدام را در سطل زباله مخصوصش می ریزد
عشق را در سطل قرمز،
خاطرات را در سطل آبی، مخصوص گران بهاترین زباله ها،
و خودش را در سطل زباله سفید
که محتویاتش هیچ وقت بازیافت نمی شوند،
زیر خروارها برف که روی رد پایی را که زمانی دور شده است،
می پوشاند
همیشه آخرین نفری هستم که می رود
می مانم که یواشکی ببینم
تنهایی را ،
که وقتی همه اشکهایشان را ریختند،
و دسته های گل را گذاشتند و رفتند،
بیشتر به چشم می آید.
سکوت انتها را دوست دارم
و حکمت والایی را که به اهلش می آموزد:
که نوستالژی اختراع ذهنهای خلاق شاعران رمانتیک نیست،
که همیشه هست اگر یاوه گو و لوده دمی نفسی تازه کنند
رد پاها را هنوز میبینم
یا شاید زیر لایه ضخیم برف مجسمشان می کنم
و با مجسمه یخی حرف می زنم
کاش تو هم یک مجسمه یخی بودی
و همینجا بی حرکت می ماندی
و فکرهایت را هم همینجا مثل این یکی
با سری که روی دستی تکیه داده ای میکردی
شاید این طوری بالاخره می توانستم چهره ات را جایی حک کنم
توی فکرم یا روی کاغذ
و روزی خودم باز می ساختمت از یخ
درست همانطور که هستی، منتها بدون پا
می نشستم کنار مجسمه
تا دیگر هیچ وقت
هیچ ردپایی
از کنار هیچ مجسمه یخی دور نشود
نمیشه گفت که یه لاگرانژی تروتمیز و قاطع داره به سمت جایی که باید بالاخره بره هدایتش میکنه :قدم به قدم و هر قدم به سمت نقطه درست بعدی.نمی شه گفت داره به تعالی می رسه بلکه یه چیزی مثل دما داره که هی بهش سیخونک میزنه و وادار به جست و خیزش میکنه.جوهر این حرکت رسیدن نیست، ترک کردنه، و چیزی رو که تضمین میکنه فقط اینه که هیچ وقت جایی که نباید، گیر نمیکنه. شاید یه روزی کسانی پیدا بشن و ثابت کنن که این نوع تحول حاصل تکاپو و تنه زدنهای بی انتهای چیز هاییه به مراتب کوچک تر و میرا تر که با این وجود هر کدوم واقعا در مسیر درست خودشون حرکت میکنن، و بلکه اصلا چیزی جز مجموع اونها نیست و فقط یه زاویه دید شاعرانه یا معادلا واقعیت گریزانه، بهش هویت مستقلی میده. اما تا اون موقع میشه تصور کرد که این چیزی که دیده میشه ، یه کل واحده که به معنای خاص خودش داره زندگی میکنه، تعالی خودش رو جست و جو میکنه و حتی با طمانینه و صلابت در راهش به جلو هم میره. ممکمنه حتی روزی مجانبش رو ببینیم و همگی با هم رسیدن رو هم بهش تبریک بگیم، اما فقط تا اون موقع. حتما کسی پیدا میشه که ثابت کنه. به شماهايی که بدون عينک فقط دورها رو ميبينيد.
متن بالا چه چیزی را توصیف میکند؟
ا)ظرفی پر از گاز کامل
ب)جامعه بشری
ج)ذهن انسان
د) سابینا
ه) تو
و)من
ز)همه ما
باور کنید منظور آن دنیای نا شناخته آن طرف کوههای اورال نیست که از آن طرف هم تا دمب خودمان رسیده است، مقصود بزرگداشت آنهایی که در کشورمان کودتا کردند و توی دهن ملت زدند، همانهایی که بمبها و گازهای شیمیایی از آسمان برایمان فرستادند نیست . هدف تبلیغ راه و رسم آن دنیای سراسر ابتذال و تباهی که بی بند و باری و فحشایش بیداد می کند، دنیای مردمان از خدا بی خبر و افسرده ای که مطابق وعده خدا به سوی انحطاط و نابودی پیش می روند نیست. معنایش فراموشی فرهنگ غنی و 1400 ساله ما نیست. جوانان ما را قرار نیست از خود بیگانه و شیفته دیگری کند . به خدا امنیت و همبستگی ملی هم با این چیز ها خدشه دار نمی شوند اگر چیز های دیگر بگذارند.
قدس را همه می دانند که چقدر مهم است و آزاد باید گردد، اما غرب فقط یعنی غرب. ببینید: پشتتان را که به شرق بکنید ، روبرویتان می شود غرب.
وقتی که او
تمام گوشه و زوایای اتاق را جارو می کند
همه گلدان ها را آب می دهد
پس گردن بچه گربه را نوازش می کند
و بعد در چمدانش را قفل می کند
وقتی چارلز بالاخره با کامیلا عروسی می کند ،
وقتی پیر مرد نزول خور گنده دماغ،
بین مردم توی خیابان شاخه های گل مریم پخش می کند،
وقتی که سوال ها جواب خودشان را می دهند،
وقتی اسپینوزا تمام فلسفه را به دو سیر شعر می فروشد
وقتی پاکو و سازش دوالیته را برای دکارت حل می کنند،
وقتی توی خانه هم به اندازه بیرون سرد و مرطوب است،
و پر از گرده های سرگردان
و سوسکهای سرخی که جیغ کشان
دو به دو تو ی هوا می رقصند،
وقتی زمان همراه با آخرین جهت تمام دنیا ،
دو تایی با هم می میرند،
وقتی زمان مچاله می شود، و می شود یک نقطه ،
و فقط احمق ها می توانند بگویند " وقتی " ،
وقتی من هنوز...
وقتی...
زیباترین گنجهای دنیا را
همیشه از لابه لای توده های زباله پیدا میکنم
وقتی که مردم می گذرند و
می خندند به من
که میان انبوه کارتنهای خالی، کفشهای کهنه، آینه های شکسته،
و اسباب بازی های زهوار در رفته،
چمباتمه زده ام و می گردم
وقتی که نمی بینند
که آن زیر، قشنگ ترین ساعت مچی شکسته دنیا،
پاره پوره ترین روبان صورتی دنیا،
یا براقترین تشتک نوشابه دنیا را پیدا کرده ام
برق توی چشم هایم را نمی بینند،
نباید ببینند
و آنها را فقط وقتی که تنهای تنها هستی،
باید از قوطی کوچک توی قفسه بیرون بیاوری
و فقط خودت باید تماشایش کنی.
وقتی توی گوشهایت
خنده دارترین چرندیات عاشقانه دنیا را تکرار میکنم،
به روی خودت نیاور
به هیچ کس نگو
که چقدر فیلمهای هندی قشنگند
به هیچ کس نگو
که می خواهم با هم یکی بشویم،
که می خواهم زمان همینجا متوقف بشود
که دلم می خواهد
همین جا،
همین حالا،
هر دو با هم بمیریم
باید بخندی، مسخره ام کنی
و هیچ لازم نیست به روی خودت بیاوری...
و سرانجام زورق در آب می افتد
و باد موافق بادبان ها را برمی افرازد
بارش نان و گوشت و شرابی است،
که پری زیبا روی،تمام شب در تدارکش بوده است،
و دسته گلی که از زیباترین گلهای جزیره کوچک و خاموشش بافته است
شکوفه هایی جاودان مانند خودش،
و حتی خود هومرهم ، چنان سرگرم پنلوپه پاکدامن بود
که ندید آن یشم سبز کوچک را
که در میان بنفش ها پیچید
تا اولیس ، آخایی ِ سرافراز و خردمند را
از میان طوفان ها به سلامت بگذراند
و از گزند دیوان برهاند
پس از این سالیان دراز،
پنلوپه پاکدامن هنوز هم جایی درافق
منتظر است،
این را هومر شب و روز در گوشهای اولیس تکرار کرده است
هومر دروغ نمی گوید.
هرمس فرمان رفتن داده است
اولیس مغموم و متفکر افق را می نگرد
کالیپسو، الهه تنها
در جزیره کوچکی که برایش زیادی بزرگ است،
از آن دور بر لب آب دست تکان میدهد
و حتی هومر هم اشکهایش را نمی بیند.
حتی هومر هم خیلی چیزها را نمیبیند
خیلی چیزها را نمی داند
اولیس لحظه ای به عقب نگاه می کند،قوایش را جمع میکند
و بالاخره برای کالیپسو دستی تکان می دهد.
و او هم از میان غباردريا نمیبیند
که پنلوپه بدرودش را پاسخش می دهد.
باد موافق زورق را به میان آبها می راند
هومر مرده است.
به طرف هم می آمدیم
مثل این فیلم های هندی، اشک توی چشمهایمان حلقه نزده بود
آرام می خندیدیم و به هم نگاه می کردیم
مثل این نمایش های سیاه بازی تکراری،
با دستهای باز ،
از کنار هم رد نشدیم،
راست رفتیم توی بغل هم
و درست مثل دو تا شبح از میان هم گذشتيم
شاید اصلا نباید توی چشمهایت نگاه کرد.چون در غیر این صورت برای فهمیدن تک تک کلماتت باید تصمیم گرفت، اراده کرد.
و اصلا چرا باید نگران باشم از اینکه حرفهایت را نمی فهمم؟
مگر غیر از این است که تمام هنر شاعرها این است که مردم را به لذت نفهمیدن انس بدهند؟ البته اگر سزاوار باشد که این آفریده جدید را همچنان شعر بنامیم: یک تمثال، یک تصویر آسمانی، صدایی وحیانی و کلماتی وحشی و گریز پا که زلفهایشان را توی هوا تاب می دهند، نخودی میخندند، و روی پنجه پا این ور و آن ورمی دوند، از میان هم عبور می کنند و صحنه را به موسیقی پیوند میدهند، یک کمپوزیسیون spatio-temporal ِِ ِ بدیع و مبهوت کننده که حرارت یک فنجان قهوه سنگین، فقط کمی از مهابت درکش می کاهد. نه! تو هیچ وقت یک فیلسوف نخواهی شد، بی خودی داری تلاش می کنی دنیا را در این چند جمله برایم تصویر کنی. این ژستها به تو نمی خورند، و اگر بخواهی اصرار بورزی، احتمالا بالاخره مرگی از یک جنون باکتریایی پیر، یا در یک اتاق گاز پیش ساخته خانگی تو را به طایفه عوضی فیلسوف - شاعر های افسرده پیوند خواهد زد. دیگر ادای فیلسوف ها را درنیاور! از همان شعرهای نفهمیدنی ترش و شیرینت برایم بباف، و همینطور توی چشمهایم زل بزن.
Never moved forward,
So there wouldn’t be any past…
ضرب المثلها به چه دردی می خورند؟
چرا باید تا آخر پاییز صبر کرد،
وقتی همین حالا هم چیزی باقی نمانده است؟
به چه کار می آیند وقتی
کسی می خواهد،
و می داند که نباید بتواند؟
و چرا هنوز هم دارم سالها را می شمرم،
در حالی که بهار همیشه با سرما و مرگ آغاز می شود؟
آدمها دو دسته اند:
آنها که خیلی با هوشند،
و آنهایی که یک روز به همه ثابت میکنند
که نمی شود با پالتو و کلاه سیلندری و دستکش چرمی
و با دستهای از پشت بسته شده،
در رودهای ساکن و مه آلود شنا کرد.
آنهایی که لاله ها و آماریلیس ها را پروار میکنند،
تا در فستیوالهای گل ،
به پولدارهای مشکل پسند و عاشق طبیعت غالب کنند،
و آنهایی که گلبرگهای پژمرده را از روی زمین جمع میکنند،
و توی کوله پشتی کنفیشان تل انبار میکنند
آنهایی که گیسوانشان همیشه بوی گلهای مرده میدهد،
و آنهایی که هیچ بویی نمی شنوند،
حتی وقتی صورتشان را توی آن زلفها غرق می کنند،
وقتی عمیقترین نفسهای دنیا را می کشند
آنهایی که ضرب المثلها را می سازند،
برای دنیا کاتالوگ می نویسند،
و آنهایی که همیشه از قلم می افتند،
نفی میشوند،
طرد میشوند،
خود را طرد میکنند...
میزانسن را برایتان توصیف می کنم،
وهمراهش خود داستان را:
زمینی تخت، افقی،
فرش شده با کاشی های اعلای یک شکل،
و بی کران از هر سو،
که رویش را آبی ساکن به ارتفاع یک وجب پوشانده است،
در همه جا.
آسمان نه ستاره دارد و نه خورشید .
تاریک و مرده در میان،
تا زردی داغ و کدر در افق،
به هر سو که بنگرید.
و آن را که آن وسط ایستاده است،
اینکه هر کاری می کند سایه اش را نمی یابد،
دارد دیوانه می کند.
و او، - نپرسید که کیست-
و او، حالا دیگر دنبال سایه نمی گردد
دارد با نفسی پا را از آب بیرون می کشد،
و با نفسی دیگر دوباره توی آب می گذاردش.
و انگار دارد راه می رود در این جهت،
یا در هر جهت.
موجهای آب آنجا همه می میرند
و کمی آن طرفتر، آینه زرد آغازمی شود و می رود تا افق
از هر سو.
بازتاب صدای نفس ها و قدمها
از فاصله ای نزدیک، واضح و کامل،
تنها چیزیست که می شنود.
بهتان می گویم که چرا شکل افق هیچ تغییر نمی کند،
و نزدیک نمی شود،
و چرا او آنقدر سنگین است:
هر کس مرکز دنیا را کول کند
و با خود این طرف و آن طرف ببرد،
همین است دیگر...
به هر حال ، هنوز هم دارد آب ها را می شکافد،
به سوی جایی که هیچ چیز
از جاهای دیگر متمایزش نمی کند.
و شکایتی هم ندارد.
فقط یک چیز ته دلم کمی آزارم میدهد،
و اینجاست که به ایده هایتان محتاجم:
شما میدانید،
که آن بی چاره چه قدر باید لباس سفیدش را
در هوا بگرداند،
تا یک کشتی از آن دور ها بیاید و سوارش کند؟
از یک گوشه این اقیانوس بی مرز گمشده در زمان،
با عمقی به اندازه یک وجب....؟
شما را به خدا یک چیزی بگویید...
...نلای بیچاره من،
تو نقش خودت را در پایان داستان
با هق هقی آرام و پوچ روی ایوان
که دیگر حتی کنجکاوی هیچ کس را هم بر نمی انگیزد
ایفا خواهی کرد،
و آلبرت باید به زور،
نعره وار بخندد تا میهمانی شام ادامه پیدا کند،
گیلاسها با شادمانی سر کشیده شوند،
بچه ها یواشکی به دسر ها ناخنک بزنند،
و هیچ کسی بو نبرد که آن دور ها ،
زیر لایه های قطور خاک و یخ،
چه چیز هایی مدفون شده است.
که آن چیز ها ، حتی آگر هم روزی بهار بیاید،
از زیر یخها نمایان نمی شوند،
که فقط آب می شوند و
در رودی “ که برای ما ، آب، یخ، ماهی و طلای بسیار می آورد “ ،
پسر بچه های غرق شده را غسل می دهند.
نلای بیچاره من!
آرام باش،
سیگار دیگری آتش کن،
غبار قاب عکس جوانک خنده رو را
با دستمال ابریشمیت پاک کن
و کمی صبر
فقط چند سطر دیگر...
ای مزدا !
منم ستايشگر تو
تا آن هنگام که در پرتو راستی توان دارم
منم ستايشگر تو
بشود که پروردگار جهان در پرتو راستی
بر آورد آن خواست نيک کرداران را:
" آبادانی جهان را "
بادا بدترين بد
برای آن کس که نکوشيد برای آبادانی جهان!
از گاتهای اوستا
هرگز مجبور نشده ام خاطره ای بنویسم،
می دانم :
هر وقت نوستالژی هجوم بیاورد،
کافیست چند وقتی صبر کنم
تا کتاب شعر جدیدت چاپ شود،
و مردم را ببینم که بی آنکه بدانند ،
خاطرات مرا با شوق می بلعند،
و لحظات زندگیم را از بر میکنند.
حتما نا حالا میلیونر شده ای،
و کمتر از لیموزین سوار نمی شوی
پولیتزر بعدی را هم از حالا برایت کنارگذاشته اند
حالا حتما فقط سیگار برگ هاوانا می کشی،
و تعطیلاتت را در ویلایی بزرگ و رویایی ،
با یک نویسنده یا کارگردان مشهور می گذرانی.
اشکالی ندارد اگر
چند تا از آن شعر ها را تقدیمش کنی،
نترس ،
کلمات راز دارند، امانت دارند
هرگز آنچه را که در گذشته ها
با هم بهشان سپرده ایم،
فراموش نمی کنند،
اما این هم محال است
که رازشان را بر کسی جز من و تو
بازگو کنند.
تو دیگر هرگز خودت نخواهی بود
حتی اگر دیگرهیچ وقت کتاب لغتت را باز نکنی،
حتی اگر با اسم مستعار، یک جایی در شمال ،
خودت را گم و گور کنی.
تو دیگر خودت نخواهی بود،
تا وقتی که تمام زهر گذشته را از توی رگهایت
بیرون بکشی،
و ...
به تو میگویم
هرگز نخواهی توانست
من هم مثل اکثر شما نمیدانم که چهارشنبه سوری ، تنها جشن ملی ما ایرانی ها که توانسته احتضارش را تا زمان ما کش بدهد، 100 یا 500 سال پیش چه شکلی داشته. حتی در این مورد هم اطمینانی ندارم که اصلا از چه زمانی آغاز شده: یادگار زرتشتیان پیش از اسلام است یا طرفداران ابومسلم خراسانی به نشانه اعتراض به حکام عرب تبار ایران برپایش کرده اند، اینها مال قرنها پیشند و امیدی نداریم که در دسترس ما قرار بگیرند. اما اینکه پدران و پدربزرگان ما ( و همچنین مادران و مادربزرگهایمان!) تا همین چند سال پیش چگونه این آیین را برگزار می کرده اند نیز دیگر تبدیل به مقوله ای تاریخی شده است. دیگر وقتی توی روزنامه ها از پریدن از روی آتش های بزرگ، شعر “ زردی من از تو سرخی تو از من “ ، قاشق زنی ، شادی و هیجان عمومی و این چیز ها حرف میزنند، نه شور و اشتیاق، که تنها نوستالژیما ن تحریک میشود. این را اضافه کنم که خودم در کودکی ، بارها چادر سرم کرده ام و با هم بازی هایم به قاشق زنی رفته ام. و حالا فقط نوستالژی. و باید دست و پاهایمان از موج انفجارهایی که دم به دم روبروی خانه هایمان روی میدهد بلرزد و در حالی که دستمان را روی صورتمان گرفته ایم، دوان دوان به طرف سرپناهی بدویم و پناه بگیریم.
گاهی فکر میکنم آنقدر خود آگاه فرهنگیمان را نفی کرده و سرکوبش کرده ایم که مثل حیوانی ناهشیار به هر طرفی که تکامل ناگزیر می خواهد می رویم: اراده یک تاجر چینی برای فروش مواد منفجره تولید کارخانه اش میتواند به راحتی یک آیین چند صد ساله ملتی را از این رو به آن رو بکند!
خیلی مایلم بدانم آیا هنوز هم جایی هست که بشود یک چهارشنبه سوری مثل آنچه که مثلا 30 سال پیش وجود داشته دید یا نه. و جواب هرکجا که باشد، قدر مسلم دیگر جایی در ایران نیست. شاید جامعه چند صد هزار نفری ایرانیان مقیم امریکا یک کاندیدای خوب باشد. جامعه ای که مردمش خیلی پیش از آنکه امواج انفجارهای موشکبارانهای جنگ، اضطراب و نفرت را از طریق خون مادران باردار به جنین هایشان تزریق کنند، و میل بیمارگونه انتقام گرفتن با همان اصوات کرکننده ، با آتش و انفجار را در ذهن کودکان خردسال آن زمان که خود ما جوانهای امروز باشیم، حک کنند ، و باز هم خیلی قبل از اینکه این جشن ملی رسما توسط رسانه ها و حکام به طرز تحقیر آمیزی نادیده گرفته شده یا حتی ناپسند قلمداد شود، آنچه را که داشته اند، برداشته و رفته اند.
به گمانم روزی خواهد رسید که مجبور میشویم برای دیدن آیینهای ملیمان، مثل توریستهای ندید بدید سری به ایالات متحده یا کانادا بزنیم.
فکرش را بکنید...
هر لحظۀ تو
يک تابلوی امپرسيون است٬
که هرگز کشيده نمی شود
درست مثل " مادام مونه و پسرش "
که مونۀ غمگين و نوميد ٬
تنها توانست يک کپی تقلبی اش را
از همراهی خود تا گور برهاند.
۸۳/۱۰/۲۹
...مثالی از این رفتار منحصر به فرد را در زیر بیان خواهیم کرد:
در مکانی موسوم به پاساژ که تقریبا در تمامی کلونی های انسانی نمونه هایی از آن دیده شده است ، دو مادینه جوان و سالم که به سن باروری رسیده اند، با سرعت به سمتی حرکت کرده و در فاصله چند قدمی در پشت سرشان، دو موجود نر بالغ با همان سرعت و در همان مسیر حرکت می کنند.( اگرچه غالبا چنین رفتارهایی به صورت دسته جمعی انجام میشود، اما مواردی که تنها شامل یک نرینه و یا یک مادینه باشند هم گزارش شده اند. همچنین این پدیده را در جاهایی غیر از مکانهایی که با نام پاساژ شناخته میشوند نیز می توان مشاهده کرد، هرچند به ندرت). چنان که انتظار میرود، هر دو جنس نر و ماده، به هنگام اجرای این آیین ظاهری متفاوت به خود میگیرند: نر ها چالاک تر از همیشه هستند و در هنگام صحبت کردن با صدایی کلفت تر از معمول اصواتی را از خود منتشر می سازند، و ماده ها با آرایشهایی متشکل از رنگهای متنوع و اشیایی که به خود وصل میکنند، و نیز تغییر آشکار پوشش خارجی بدن( که گمان میرود نتیجه طبیعی تغییر آب و هوا در این فصل به خصوص- یعنی آغاز بهار،- باشد) ، به طوری که نمایانگر برتری ویژگی های جنسی و در نتیجه توان باروری باشد ،سعی در جلب توجه جنس مخالف دارند. آیین ویژه در اغلب موارد به ترتیب زیر ادامه می یابد: نر ها با حالتی حاکی از هیجان ، صداهایی را تولید میکنند ظاهرا به گوش ماده ها رسیده و در نتیجه آن ناگهان یکی از ماده ها با حالتی پرخاش جوبانه رو به سوی نر ها کرده و با صدایی بلند و خشونت بار کلماتی نظیر این را ادا میکند: " کثافت های لجن" ، " مادر […] ها" یا " اگه […] داری یه بار دیگه هم بگو ". و نظایر اینها. این عمل باعث افزایش هیجان نر ها شده و فعالیت بدنی آنها را به شدت افزایش میدهد. ماده ها نیز متقابلا به هیجان آمده و پس از مدتی با نیشخند ابتدا به یکدیگر و سپس به نر ها نگاه میکنند، اما هم چنان به راه خود ادامه میدهند. در ادامه ، همین سلسله رفتار ها از 2 تا 4 بار دیگر نیز تکرار شده و در پایان هر دو گروه سرانجام از حرکت باز ایستاده و نر ها […]...
* * *
جلد 1 صفحه 280
خشونت از سوی هر دو طرف و امتناع شدید از سوی جنس ماده که اکثرا به رفتار های پرخاشگرانه و گاها حتی صدمات فیزیکی منجر میشود ، جزئی مهم از رفتار های تولید مثلی اکثر جانوران به شمار می آید.چنین رفتار هایی در بسیاری از گونه ها و رسته های جانوری از جمله میمون ها ، جوندگان، و گربه سانان دیده میشود. به عنوان مثال ، جفت گیری گربه ها که با سهولت و فراوانی بیشتری نسبت به سایر جانوران قابل مشاهده و مطالعه است ، بیشتر به یک جنگ تن به تن میماند. گربه نر گربه ماده را در مسیر های طولانی تعقیب می کند و پس از تعقیب و گریز های فراوان، سر انجام او را وادار به رویارویی با خود می نماید. گربه ماده ابتدا با نعره های بلند و گرفتن حالتی پرخاشجویانه سعی در راندن گربه نر از خود دارد ، اما با اصرار او وادار به درگیری فیزیکی و استفاده از پنجه ها و دندان هایش می شود. در اوج درگیری صدای ممتد جیغ های خشونت آمیز هر دو طرف شنیده می شود و چه بسا ضربات مهلک پنجه که گربه نر دریافت میکند.پس از حدود 20 ثانیه درگیری سر انجام سرو صدا خاموش شده ، گربه ماده آمادگیش را برای جفت گیری اعلام میکندو ماجرا به [...] .
ممکن است در نظر اول عجیب باشد که چرا با وجودی که سر انجام ماجرا به یک جفت گیری مسالمت آمیز ختم میشود ، چنان رفتار های خشونت آمیزی از طرفین سر می زند، اما با کمی تامل واضح خواهد شد که هدف ، انتخاب قوی ترین و آماده ترین جفت در جهت رعایت اصل بقای اصلح می باشد...
* * *
جلد 3 صفحه 231.
... این رفتار ریتمیک و منظم در میان کمتر گونه ای از جانوران دیده میشود و رفتار تولید مثلی انسانها از این نظر در میان جانداران پست کم نظیر است. به طوری که دانشمندان حتی رقصهای موزون مرغابی های گردن آبی جزایر گالاپاگوس را نیز با آن قابل مقایسه نمیدانند...
ممکمنه داروین در تدوین نظریه اش در باره چگونگی پیدایش انسان اشتباه کرده باشه و آدم رو خدا از گل درست کرده باشه، اما فکر میکنم طرفدارای creation هم یه چیزی رو از قلم انداختن: حتم دارم اون وقتی که خدا نشسته بوده و داشته با گل بازی میکرده تا ازش آدمو در بیاره ، یکی از مخلوقات قبلیش مثلا یه گوریل یا یه ببر یا یه گربه رو اون جلو نشونده بوده و ازش به عنوان مدل استفاده میکرده، و فقط یه خاطر اشتباه یا در اثر تمرین ناکافی نتیجه این جوری در اومده. داروینی ها به این میگن جهش.
تو يادته اين چندمين اولينه؟
نه٬ ببخشيد.... اولين چندمين...؟!
اه... لعنتی
فراموشش کن
امروز ميدان آزادی آنقدر چرخيد و چرخيد ٬
تا بالاخره مسير درست را جلوی پاهای من رساند٬
وجرثقيلی ديزلی از بالای سرش
آنقدر پوزه خودش را کشيد که چپ کرد٬
و آنقدر عق زدم
که خودم را بالا آوردم٬
و پشت و رو شدم
و اندوه درونم را يکجا به دست باد سپردم٬
تا به صحرا های دورشان ببرد٬ آنقدر دور که هيچ وقت باز نگردند.
باد بی نوا